یک نمونه از سفر مشتری از لحظه دیدن تبلیغ تا لحظه تموم کردن خرید !

محسن حسنی
محسن حسنی
@mohsen.hasani
· 28 مرداد 1404 · 11 دقیقه مطالعه · 1 بازدید

هر کسی که قصد خرید کردن یک محصول رو داره ، از زمانی که یک تبلیغ رو میبینه یا در ذهنش به یک محصول فکر میکنه ، اتفاقاتی براش میافته که میتونه روی خرید کردن یا خرید نکردن اون شخص تاثیر بذاره!

در این مقاله یک نمونه از این سفر مشتری رو براتون به اشتراک میذارم که شما هم بتونید به جای مشتری تون فکر کنید ، به جاش ببینید ، به جاش بشنوید و به جاش تصمیم به خرید کردن بگیرید. در نهایت بتونید درک کنید که مشتری چطور خرید انجام میده و همون راه حل رو برای مشتری های خودتون اجرا کنید : 

 

سفر مشتری :

همه چیز از یک شب سه‌شنبه‌ی ملال‌آور شروع شد. از آن شب‌هایی که خلاقیت مثل آب در زمین خشک فرو رفته و تنها چیزی که در مغزم جریان دارد، صدای یکنواخت و خسته‌کننده‌ی فن کامپیوتر است. من یک طراح گرافیک هستم و میزم، پناهگاه و میدان نبرد من است. آن شب، در حال دست و پنجه نرم کردن با یک لوگوی لجوج بودم که انگار قسم خورده بود هرگز به شکل ایده‌آل درنیاید. نور زرد و مرده‌ی چراغ مطالعه‌ی قدیمی‌ام، سایه‌های کج ‌و معوجی روی کاغذ می‌انداخت و رنگ‌ها را بی‌روح و فریبنده نشان می‌داد. حس می‌کردم در یک سلول انفرادی با دیوارهای نامرئی گیر افتاده‌ام.

برای فرار از این بن‌بست ذهنی، طبق عادت، گوشی‌ام را برداشتم و انگشتم را روی صفحه سردش به حرکت درآوردم. اینستاگرام، پناهگاه موقتی ذهن‌های خسته. در میان عکس‌های بی‌شمار از غذاها، سفرها و لبخندهای تصنعی، ناگهان چیزی متوقفم کرد. یک ویدیو.

نبلیغ نبود؛ بیشتر شبیه یک قطعه فیلم کوتاه هنری بود. یک میز کار چوبی، مینیمال و مرتب. یک دست در حال طراحی، و نوری که از منبعی نامرئی، به نرمی و با دقتی باورنکردنی روی صفحه می‌تابید. دوربین به آرامی بالا رفت و منبع نور را نشان داد: یک چراغ مطالعه‌ی باریک، فلزی و مات با طراحی‌ای که انگار از آینده آمده بود. نه کلیدی داشت، نه سیم اضافه‌ای. راوی با صدایی آرام و عمیق توضیح می‌داد که چطور با لمس پایه‌ی چراغ، می‌توان گرمی و شدت نور را تنظیم کرد؛ از نور سرد و تیز مناسب کار دقیق در روز، تا نور گرم و آفتابی برای مطالعه‌ی آخر شب. نامش «نورآوا» بود.

 

آن ویدیو مثل یک سنگریزه بود که در برکه‌ی راکد ذهنم افتاد. تبلیغ تمام شد، اما تصویر آن نور بی‌نقص رهایم نمی‌کرد. به چراغ مطالعه‌ی خودم نگاه کردم. یک غول پلاستیکی بی‌قواره که با یک کلید پر سر و صدا روشن و خاموش می‌شد و تنها هنرش، تولید نور زرد و خسته‌کننده بود. ناگهان مشکلم، که تا چند دقیقه پیش تنها یک «حس بد» بود، نام و شکل پیدا کرد: «نور نامناسب». نورآوا فقط یک محصول نبود، یک راه‌حل بود. راه‌حل مشکلی که نمی‌دانستم به این وضوح وجود دارد.

 

انگشتم به طور غریزی روی دکمه‌ی «بیشتر بدانید» کلیک کرد. وارد وب‌سایتی شدم که به اندازه‌ی خود محصول، شیک و مینیمال بود. عکس‌های باکیفیت از زوایای مختلف، توضیحات فنی دقیق، و فلسفه‌ی طراحی پشت محصول. همه چیز فریاد می‌زد: «کیفیت، دقت، زیبایی.» اما من یک مصرف‌کننده‌ی بدبین هستم. دنیای دیجیتال به من یاد داده که به پوسترهای زیبا اعتماد نکنم.

تحقیقم را شروع کردم. در یوتیوب عبارت «نقد و بررسی نورآوا» را جستجو کردم. چند ویدیو از طراحان و یوتیوبرهای حوزه‌ی تکنولوژی پیدا کردم که بهشان اعتماد داشتم. آن‌ها چراغ را از جعبه بیرون می‌آوردند (که خود جعبه‌اش هم یک اثر هنری بود)، روی میزشان نصب می‌کردند و با آن کار می‌کردند. یکی از آن‌ها گفت: «این فقط نور نیست، این کنترل اتمسفر محیط کارتونه.» دیگری نشان داد که چطور نورش بدون هیچ سوسو زدن یا لرزشی، به طور یکنواخت پخش می‌شود و از خستگی چشم جلوگیری می‌کند. این همان چیزی بود که نیاز داشتم.

سپس به سراغ نظرات کاربران در وب‌سایت‌های فروش و فروم‌های تخصصی طراحی رفتم. مثل یک کارآگاه، به دنبال نقاط ضعف می‌گشتم. عده‌ای از قیمت بالایش گله کرده بودند (که حق هم داشتند)، اما حتی همان‌ها هم در انتها اعتراف کرده بودند که «کیفیت ساختش، قیمت را توجیه می‌کند.» خواندم که یک معمار نوشته بود: «دقت رنگ زیر این نور فوق‌العاده است. دیگر نگران چاپ شدن رنگ‌ها به شکلی متفاوت نیستم.» یک نویسنده هم گفته بود: «نور گرمش برای مطالعه‌ی شبانه آنقدر آرامش‌بخش است که انگار کنار شومینه نشسته‌ام.»

 

حالا دیگر نورآوا برایم فقط یک چراغ مطالعه‌ی فانتزی نبود. یک ابزار حرفه‌ای بود. یک سرمایه‌گذاری برای سلامتی چشمانم و کیفیت کارم. شروع کردم به مقایسه‌اش با چند مدل دیگر. یکی ارزان‌تر بود، اما طراحی‌اش زمخت بود و قابلیت تنظیم دمای نور را نداشت. دیگری از یک برند معروف بود، اما کاربران از عمر کوتاه لامپش شکایت داشتند. هرچه بیشتر تحقیق می‌کردم، نورآوا بیشتر شبیه تنها گزینه‌ی منطقی به نظر می‌رسید.

آن را در سبد خریدم در وب‌سایت اصلی‌اش گذاشتم. به صفحه‌ی پرداخت رفتم و به قیمت نهایی خیره شدم. مکث کردم. آیا واقعاً به آن نیاز داشتم؟ چراغ خودم که هنوز کار می‌کرد. شاید بهتر بود پولش را برای چیز دیگری پس‌انداز کنم. شک، مثل یک مه سرد، تمام هیجانم را پوشاند. صفحه را بستم. این یک خرید آنی نبود؛ باید در موردش فکر می‌کردم.

 

دو روز گذشت. در این دو روز، تبلیغات نورآوا مثل سایه دنبالم می‌کردند. یک بنر کوچک در گوشه‌ی یک وب‌سایت خبری، یک استوری کوتاه در اینستاگرام دوستی که به تازگی صفحه نورآوا را دنبال کرده بود. انگار اینترنت فهمیده بود که من در آستانه‌ی یک تصمیم بزرگ هستم و می‌خواست به من تلنگر بزند.

اما ماشه‌ی نهایی، چیز دیگری بود. پنجشنبه شب بود و من باید تا صبح پروژه‌ی آن لوگوی لجوج را تحویل می‌دادم. حدود ساعت دو نیمه‌شب، در اوج تمرکز، ناگهان چراغ مطالعه‌ی قدیمی‌ام با یک صدای «پِق» ضعیف، شروع به چشمک زدن کرد و بعد خاموش شد. برای همیشه.

در تاریکی نشستم و به مانیتور خیره شدم. سکوت اتاق سنگین بود. در آن لحظه، آن چراغ خراب، نماد تمام موانع و ناکارآمدی‌هایی بود که جلوی پیشرفتم را گرفته بود. دیگر بحث پول نبود؛ بحث احترام به کارم و به خودم بود. گوشی را برداشتم، مستقیم به وب‌سایت نورآوا رفتم، سبد خریدم را باز کردم و بدون یک لحظه تردید، اطلاعات کارتم را وارد کردم و دکمه‌ی «تایید پرداخت» را فشار دادم.

تمام شد. یک حس آرامش عجیب وجودم را گرفت. انگار باری را از روی دوشم برداشته بودم.

 

فردای آن روز، ایمیل تایید ارسال کالا به دستم رسید. یک لینک برای رهگیری بسته هم در آن بود. در دو روز آینده، من شاید بیست بار آن صفحه را چک کردم. «بسته از انبار خارج شد.»، «بسته به مرکز توزیع رسید.»، «بسته تحویل مامور ارسال شد.» این انتظار، بخشی از لذت خرید بود. هیجانی شیرین برای رسیدن چیزی که با تحقیق و وسواس انتخابش کرده بودم.

عصر روز شنبه، زنگ در به صدا درآمد. بسته‌بندی محکم و شیک بود. با احتیاط آن را باز کردم. همان‌طور که در ویدیوها دیده بودم، هر قطعه با دقت در جای خود قرار گرفته بود. حس باز کردن یک محصول باکیفیت، شبیه باز کردن یک هدیه‌ی گرانبهاست. خود چراغ، سرد، سنگین و خوش‌تراش بود. لمس فلز مات بدنه، حس فوق‌العاده‌ای داشت.

آن را روی میزم نصب کردم. کاملاً با فضای اتاق هماهنگ بود. انگار همیشه آنجا بوده. با کمی اضطراب، دستم را روی پایه‌اش گذاشتم. نوری ملایم و یکدست، بدون هیچ سایه‌ی مزاحمی، روی میز پخش شد. با حرکت انگشتم روی پایه، نور از یخی به گرم تغییر حالت داد و با لمس طولانی، شدتش کم و زیاد شد.

لبخند زدم. به میزم نگاه کردم. دیگر یک میدان نبرد نبود. یک استودیوی کار حرفه‌ای بود. آن شب، با الهامی تازه پشت میز نشستم و کار روی لوگو را از سر گرفتم. زیر نور بی‌نقص نورآوا، رنگ‌ها جان گرفتند، خطوط وضوح پیدا کردند و ایده‌ها روان شدند.

سفر من به عنوان مشتری، در آن شب سه‌شنبه با دیدن یک تبلیغ شروع شد، با تحقیق و تردید ادامه یافت، با یک نیاز فوری به اوج رسید و در نهایت، با رضایتی عمیق از یک خرید هوشمندانه به پایان رسید. نورآوا فقط یک چراغ نبود؛ یک بیانیه بود. بیانیه‌ای که می‌گفت من برای کارم، برای چشمانم و برای آرامش ذهنی‌ام ارزش قائل هستم. و این، ارزشی فراتر از هر قیمتی داشت.






 

به این مقاله چه واکنشی داری؟
1 بازدید

اگر این مقاله برات مفید بود، از نویسنده حمایت کن

کامنت‌ها
برای ثبت کامنت وارد شوید.
محسن حسنی
محسن حسنی
@mohsen.hasani
0 دنبال‌کننده
4 مقاله
ورود برای دنبال کردن مشاهده پروفایل
اشتراک‌گذاری