معمولا مقاله هایی که اینجا یا تو کافیته مینویسیم بیشتر نقل قول از کتاب بوده ولی این مقاله برام حس متفاوتی داره (مثل مقاله خاطرات پسر لکنتی ) و میتونم بگم واقعی ترین ژورنال نویسیه که دارم چون هرچی تو ذهنم هست رو دارم به نوشته تبدیل میکنم . وقتی داشتم فکر میکردم مقاله ای با این عنوان بنویسم فکر میکردم نیم ساعته تمومش میکنم ولی همینکه دست به تایپ میشی میبینی چقدر سخته احساساتت رو به متن تبدیل کنی . این مقاله رو در روز های متفاوت خواهم نوشت کتاب ها و پادکست هایی که معرفی میکنم میتونید تو پروفایلم خلاصشو مطالعه کنیدو اگه دوست داشتید میتونید کتابش رو بخرید .

پاییز باشه 30 سالت شده باشه حس و حال عجیبی داره الانی که دارم این مقاله رو مینوسیم کمتر از یک هفته دیگه تا 30 سالگیم مونده : ) اصلا نفهمیدم چی شد که شد 30 سالم انگار یه خواب بوده به قول یه تویتی "روزها دیر میگذرن ولی سال های سریع" . تقریبا دیدگاهم درباره زندگی و 30 سالگی کمی با بقیه متفاوته ! من بیشتر اوقات نیمه پر لیوان رو میبینم هر چند متقدم دیگران هم اشتباه نمیکنن و هر دو دیدگاه درسته و بنظرم ادما حق دارن افسرده ناراحت یا حس های متفاوتی داشته باشن . ما ادم ها جدا از جایگاه اجتماعی وشرایطی که داریم احساسات مشابهی داریم 30 سالگی ، مرگ عزیزان ، پایان یک رابطه و... تقریبا به یک شکل تاثیر میزارن . همیشه زندگی رو به عنوان یک فرصت و شانس میبینم و سعی میکنم نهایت استفاده رو ازش داشته باشم ! یاد اتاق فراری افتادم که پارسال رفتم با اینکه میدونستم خیلی میترسم ولی تصمیمم این بود برم و تجربه و ترستش رو داشته باشم بهتر از اینه تجربشو نداشته باشم! . شاید ما هم در یک بازی شبیه سازی شده هستیم بازی که با انتخاب خودمون واردش شدیم و از قبل میدونستیم پر از رنج و ترسه ولی انتخابمون این بوده بریم و تجربش کنیم . 30 سالگی برای منم حس غم و ناراحتی داره که تا حدی طبیعیه و بخشی از زندگیه که باهاش کنار اومدم و این مورد و موارد دیگه رو پذیرفتم. پذیرش خیلی میتونه تو زندگی بهمون کمک کنه ما باید بپذیریم هر شروعی پایانی داره و یک روزی 30 ساله ، 40 سال و... و در نهایت خواهیم مرد .طی این چند ساله بیشتر رو توسعه فردی وقت گذاشتم چند مدت هم درباره خوشبختی سرچ کردم که ببینم چی خوشحالم میکنه یا وقتی افسرده شدم حداقل یه افسرده اگاه باشم . در حال حاظر هم دارم کتاب در باب زندگی از ارتور شوپنهاور رو میخونم که خیلی کتاب خوبیه و کلی دارم ازش یاد میگیرم . جرقه خوشبختی چیه و چکار کنم حالم خوب باشه رو تو پادکست فرضیه خوشبخی بی پلاس علی بندر گوش کردم به قدری خوشم اومد که چندبار تا حالا گوش کردم کتابش هم دوستم هدیه برام خرید که دو سال پیش سربازی تمومش کردم . الانی که دارم فکر میکنم یکسری حسرت ها ، اشتباهات و تصمیمات اشتباه دارم که ناراحتم میکنه ولی به اینم فکر میکنم همه این حس رو دارن کیه که از زندگی خودش راضی باشه هرچی باشه بازم دست بالا دست هست و یه چیزی هست تورو ترغیب به مقاسیه و ناراحتی کنه ما ادم ها هم پیشفرض همه چیو مقایسه میکنیم زندگی جریان داره و هنوز کلی فرصت و اتفاقات مختلفی قراره سر راهم قرار بگیره . یاد کتاب خانه نیمه شب افتادم اگه بار ها و بارها با تصمیمات و شرایط متفاوت به دنیا میومدیم و زندگی میکردیم بازم یک جریان یا داستانی اتفاق میوفتاد که باعث بشه که از زندگی راضی نباشیم و خوشبختی اون چیزی نیست که تو ذهن ماست. الانی هم که یک ادم معمولی هستم به اطرافم و گذشتم(چند سال پیش چون زندگی من از 25 سالگی شروع شد ) که نگاه میکنم واقعا راضی و خوشحالم : ) میتونم نیمه خالی رو رو ببینم و ناراحت بشم ولی ترجیحم اینه تو فرصتی که بهم داده شده دنبال علایق و سلایقم برم هرچند بازم تکرار میکنم به تمام کسایی که نگاه متفاوتی به زندگی دارن یا زندگی رو پوچ میبینن حق میدم و حتی منطقی ترین حالتش هم همینه که افسرده و پوچ باشی برای همینه که ارتور شوپنهاور رو خیلی دوست دارم . نگاهی واقع بینانه به جهان با قبول پذیرش و ادامه برای زندگی چیزی که ازش یاد گرفتم : ) . طبیعتا من هم در بازه ای از زندگیم حس پوچی ، نا امیدی ، ترس رو داشتم و دارم ولی اگه منطقی بهش نگاه کنیم همینان به زندگی معنا میدن(البته تو ایران یا کشور های جهان سوم از حد خارجه این موضوع) .
امروز که دارم ادامه مقاله رو مینویسم کمتر از ۲۴ ساعت به ۳۰ سالگیم مونده :) . شوپنهاور میگه خوشبختی واقعی از درون انسان میاد شاید اکثر ما به این جمله موافق باشیم ولی درصد خیلی کمی با این دیدگاه زندگی میکنن چون واقعا سخته و باید انقدر خود ساخته باشی که اینجوری فکر کنی . تجربه زندگی من اینجوری بوده حس رضایت از خود قشنگترن و بیشترین لذتیه که یک نفر میتونه در دراز مدت داشته باشه چون قرار نیست کسی بیاد مارو خوشبخت کنه و این مایم که بیشترین تاثیر رو در خوشبخت شدن خودمون داریم ! رسیدن به وزن ایدال ، قبول شدن در دانشگاهی که دوست داشتی ، یاد گرفتن ساز مورد علاقت و ... . البته هیچ وقت این حس رضایت و عدم رضایت انسان پایانی نداره همیشه در یک چرخه در حال چرخشه و شما به هرچیزی هم که برسی بازم یه چیز هست که بخوایی به دستش بیاری برای همین جمله زندگی مسیر است نه مقصد رو گفتن . البته نکته مهمی که باید اول مقاله میگفتم اینکه من دارم به عنوان یک ادم معمولی این مقاله رو مینویسم و بیشتر ادم های معمولی شاید بامن هم نظر باشن یا بتونن همزماد پنداری کنن به طور مثال کسی که در خط فقط زندگی میکنه شاید نسبت به مقاله حس خاصی نداشته باشه یا حتی براش مسخره باشه . برای این زندگی در شرایط سخت و تاقت فرسا میتوید کتاب انسان در جست و جو معنا رو بخونید بخصوص برای ما جهان سومی ها این سبک کتاب ها لازمه .در نهایت وقتی حتی احساس خوشبختی هم تا حدی ژنتییکیه چی میشه کرد ! یکسری ها به دنیا میان که رنج بکش انگار این دنیا جهنم دنیای قبلیشونه ولی خب چه میشه کرد . همین الانی که دارم این مقاله رو مینویسم در دنیا اتفاقات تلخی در حال رخداده که حتی شنیدنش هم باعث میشه اون ادم سابق نشیم ! چون من مورد مشابهش رو تجربه کردم! درباره یک کلمه ای تو یوتوب سرچ کردم داستان هایی شنیدیم که چند ماه زندگی راحتی نداشتم حتی چند بار هم کابوس دیدم .
وقتی این پیام رو مینویسیم 23 ابانه تو مسیر شمال تهران این پاراگراف رو مینویسیم . من همیشه به این فکر میکنم 50 سالم هست و طبق عادتی که دارم تنهایی میرم کافه دوست دارم اون موقع وقتی به گذشته فکر میکنم خوشحال باشم از مسیری که طی شده مثل الان که به چند سال پیش فکر میکنم .هر وقت با دوستام بیررون میرم انقدری خاطره دارم که میتونم ساعت های دربارش صحبت کنیم . یک دوست صمیمی دارم هرچند وقت یک بار بهم زنگ میزنیم درباره یک خاطره مشترک 40 تا 60 دقیقه صحبت میکنیم : ) حتی بعضی وقتا انقدر بحث جذابی بوده در تماس های بعدی مجدد تکرار کردیم و بازم شوق اینو داشتیم برای هم تعریف کنیم . روزایی که حس و حال هیچی ندارم میرم تو گروه تلگرامی که برای اون سفر ساختیم پیام هارو میخونم ، عکس هارو میبینم که حس خوب گذشته برام مرور بشه .درسته ۵۰ سالگی قطعا حس دپرسی خواهم داشت ولی حداقل از یک بار شانس زندگیم سعی کردم بهترین استفاده رو داشته باشم مطمنم اون موقع هم میگم چقد زود سپری شد و اصلا دوست ندارم حسرت زندگی الانم رو داشته باشم . هرچند زندگی گذشته من پر از کمبود ، سرکوب و.. بوده ولی چه میشه کرد ! تا جونیم ، انرژی داریم و سلامتیم باید نهایت استفاده رو کنیم چون از 50 سالگی تو سرایزی قرار میگیریم و تایم برای افسردگی و خونه موندنه . احتمالا اون موقع جوون های 20 تا 30 ساله رو ببینیم غبطه بخوریم که جوانی و سلامتی با ارزشترین ثروتی بود که داشتیم و قدر ندونستیم . البته الانم هنوز دیر نشده :) . درنهایت اگه شوپنهاور میگه اگه سلامتی روحی و جسمی دارید ادم خوشبختی هستید و باید درون خودتون دنبال خوشبختی باشید .
امروز 30 ابانه هوا بقدری خوبه که عصر میخوام برم انقلاب پیاده رویی و احتملا با دوستم برم کافه . یادمه وقتی دوره اموزشی سربازی بودم به این فکر میکردم زندگی معمولی چقد خوب بود ! هر وقتی دوست داشی میرفتی بیرون ، هر وقتی دوست داشتی میخوابیدی و ... . شاید برای بقیه عجیب باشه ولی همین پیاده روی برای من خیلی لذت بخشه چون میدونم یه روزی میرسه که همچین پیاده رویی برام ارزو میشه . امیدوارم سال های دیگه این مقاله رو خوندم حس خوبی داشته باشم و کار هایی کرده باشم که باعث خوشحالیم باشن حتی بعضی وقتا دلنوشته های خودمو میخوندم خیلی برام جالب و عجیبن :) . اون روز پدر بزرگمو دیدم یجوری بهم شوک وارد شد که دچار فومو شدم ! به معنی ترس از جا ماندن . ترس از جا ماندن از زندگی . اگه ما مفهوم زمان رو درک میکردیم از یک ثانیه از زندگی هم تلف نمیکردیم چون عمر ما نسبت به جهان هستی خیلی خیلی کمتر از اون چیزیه که فکر میکنیم . مگس ها سه روز عمر میکنن که از نظر ما خیلی کوتاه و مسخرس ولی عمر ما هم همینقدر کوتاه و ناچیزه که الانی که دربارش فکر کنید درک نمیکنید چطور به سن فعلیتون رسیدین .
انیمیشن مگس رو ببنید خیلی اموزندس
امروز 16 اردیبهشت 1405 هستش :) متفاوت ترین سال تازه ای که هممون تجربش کردیم . صب بیدار شدم تا الان تو تخت خوابم نشستم و داشتم به همه چی فکر میکردم حتی خاطرات کودکیم . فکر کنم تو بدترین دوران و روزهای زندگیم هستم . 30 سالم شد ، جنگ شد ، کارم رو از دست دادم ، امید به اینده ندارم و ... تقریبا دو هفته ای هست تو اتش بس هستیم . موزیک هایده روز های روشن رو پلی کردم ! عجیبترین بخش داستان اینه که تهران هواش عالیه ! اخرین باری که تهران رو انقدر تمیز دیدم یادم نمیاد هوا هرچقدر عالیه حال مردم همینقدر بده ! یکسری صحنه ها بیرون میبینم از انسان بودن خودم شرمنده میشم ! این ادمیزاد چیه که دست از سر هیچی برنمیداره . نمیدونم چرا فکر میکنم پارسال بهترین سال زندگیم بود با اینکه پارسال هم یک جنگ 12 روزه داشتیم ولی اینجوری اوضاع خراب نبود ! شرایط و بحران کشور باعث شد بحران 30 سالگی نداشته باشم 😁 . موجی از نا امیدی ، افسردگی ، پوچی وارد جامعه شده که ادما برای بقا زندگی میکنن نه زندگی ! امروز میخوام بیرون یک کتاب بخرم که یکی از بچه های ویرگول کامنت کرده بود که حداقل یکم سرگرم بشم . بدبختی اینکه تا به امروز 65 روزه اینترنت قطه و اصلا نمیدونیم دنیا چه خبره ! البته که به قول یکی از بچه ها اینترنت قط نشده طبقاتی شده و یه عده استفاده میکنن . دلم برای یوتوب تنگ شده برای وقتی که موزیک ویدیو میزاشتم یا تویتر : ( بدتر از همه امید به زندگیمم از دست دادم تقریبا 😞! من همیشه یک زندگی معمولی رو دوست داشتم هیچوقت اعتقاد نداشتم با پول و مادیات میشه خوشبختی زندگی رو تضمین کرد . امیدوارم این پیچ تاریخی رو هم سپری کنیم هرچند عمر گرانبهای ما تلف شد ولی خب چه میشه کرد !
این مقاله رو وقتی حس و حال داشتم میام اپدیت میکنم : )
به امید روز های بهتر