اسمش فرشاد بود.
یه پسر خوشتیپِ پشتمیزنشین با موهای ژلزده و اعتماد به نفس در حد مربی انگیزشی. تو شرکت "فناوران فردا" کار میکرد؛ همون شرکتی که هر چی دستگاه عجیبغریب اداری هست، میفروشه. از پرینتر سهبعدی گرفته تا دستگاهی که قهوه میریزه و همزمان فاکتور چاپ میکنه.
فرشاد تخصصش فروش تلفنی بود. یعنی با یه گوشی، یه لیوان چای و یه عالمه فن بیان، میتونست کاری کنه که طرف پشت خط احساس کنه بدون اون دستگاه، زندگیش ناقصه.
یه روز، مدیر فروش اومد با قیافهای که انگار قراره جایزه نوبل بده:
— فرشاد، یه مشتری داریم که تا حالا سه بار تماس گرفته، ولی هر بار وسط حرف قطع کرده. اسم شرکتش "آرمان حساب"ه. امروز باید تمومش کنی. یا میفروشی، یا میفروشی. گزینهی دیگه نداریم.
فرشاد گفت: «چشم قربان. فقط یه قهوه میزنم، بعد میزنم به دل تلفن.»
شماره رو گرفت. صدای بوق خورد. یه خانم جواب داد، با لحنی که انگار تازه از جلسهی دعوا با حسابدار برگشته:
— بله؟
فرشاد با صدای مخملی گفت:
— سلام و عرض ادب، فرشاد هستم از فناوران فردا. چند وقت پیش تماس گرفته بودین برای دستگاه اسکنر و پرینتر. خواستم ببینم هنوز دنبال دستگاه هستین یا با دست دارین فاکتور مینویسین؟
خانمه یه لحظه سکوت کرد. بعد گفت:
— راستش، هنوز داریم بررسی میکنیم. چند تا پیشنهاد داریم. شما چی دارین؟
فرشاد گفت:
— ما یه دستگاه داریم که هم اسکن میکنه، هم پرینت، هم فکس، هم قهوه میریزه. البته قهوهش تلخه، ولی پرینتش شیرینه. تازه، اگه بخواین، یه مدل داریم که خودش فاکتور رو امضا هم میکنه. فقط باید بهش بگی "امضا کن"، خودش میفهمه.
خانمه خندید. گفت:
— جدی میگین؟ ما فقط یه دستگاه ساده میخوایم که خراب نشه و هر روز قهر نکنه.
فرشاد گفت:
— پس مدل "وفادار ۲۰۲۵" رو پیشنهاد میکنم. این دستگاه از اوناس که حتی اگه برق بره، خودش باطری درمیاره از جیبش. یه بار یکی از مشتریام گفت دستگاهش خراب شده، بعد فهمید بچهش باهاش بازی کرده و دستگاه سالم بوده. یعنی انقدر مقاومه.
خانمه گفت:
— قیمتش چنده؟
فرشاد گفت:
— قیمت اصلیش ۲۵ میلیونه، ولی چون صداتون خیلی دلنشینه، براتون با تخفیف ویژه میزنم ۲۲ میلیون. تازه، یه بسته کاغذ A4 هم روش میذاریم که حس کنین برنده شدین.
خانمه گفت:
— ما یه پیشنهاد داریم ۲۰ میلیون، ولی بدون گارانتی.
فرشاد گفت:
— گارانتی مثل بیمه بدنهست. شاید هیچوقت لازم نشه، ولی وقتی لازم بشه، نداشتنش مثل اینه که وسط جاده لاستیک پنچر بشه و فقط یه آهنگ شاد داشته باشی.
خانمه خندید. گفت:
— باشه، فاکتور رو بفرستین. فقط نصبش رو بندازین برای شنبه، چون جمعه داریم تولد مدیرمونه و نمیخوایم وسط جشن، پرینتر قهر کنه.
فرشاد گفت:
— شنبه ساعت ۱۰، با گل و شیرینی میایم. البته شیرینی برای دستگاهه، گل برای شما.
خانمه گفت:
— شما خیلی بامزهاین. کاش همه فروشندهها مثل شما بودن.
فرشاد گوشی رو گذاشت، یه نفس عمیق کشید و گفت:
— فروش تلفنی یعنی همین. یه ذره شوخی، یه ذره فن بیان، یه ذره قهوه، و یه عالمه صبر.
اون روز، نه تنها یه دستگاه فروخت، بلکه یه مشتری وفادار هم ساخت. و از اون به بعد، هر وقت شرکت "آرمان حساب" دستگاه میخواست، اول به فرشاد زنگ میزدن. چون میدونستن اون فقط دستگاه نمیفروشه، حال خوب هم میفروشه.
(این داستان واقعی بود با کمی تغییرات در اسامی و کمی هم چاشنی طنز)
فروش
بازاریابی
آموزش
مارکتینگ
کسب و کار
تحلیل
فروشنده
دوره آموزشی
محسن حسنی