روزنامه آمریکایی «نیویورکتایمز» در گزارشی جنجالی به قلم چهار تن از خبرنگاران ارشد خود در حوزههای منطقهای، نظامی و امنیتی، مدعی شده است که محمود احمدینژاد، رئیسجمهور پیشین ایران و از منتقدان تندروی جمهوری اسلامی، گزینه اصلی واشینگتن و تلآویو برای در دست گرفتن قدرت در ایران، پس از حملات ائتلاف آمریکایی-اسرائیلی بوده است.
در این گزارش تصریح شده است که اگرچه احمدینژاد در دوران ریاستجمهوری خود مواضعی سرسختانه علیه ایالات متحده و بهویژه اسراییل اتخاذ میکرد و نقش بسزایی در توسعه برنامه هستهای و ارتقای توان غنیسازی ایران ایفا کرده بود، اما پس از خروج از پاستور، با چرخشی آشکار در رویکردهای فکریاش، به یکی از منتقدان جدی نظام بدل شد؛ منتقدی که به دلیل طرح ادعاهای بیپروا و سخنگفتن علنی از وجود فساد ساختاری میان مقامات ارشد جمهوری اسلامی، در نهایت با محدودیتهای شدید و حصر خانگی مواجه گردید.
نویسندگان این گزارش بر پایه همین پیشینه سیاسی و زاویهگیریهای تند وی با حاکمیت، گمانهزنی میکنند که تلآویو و واشینگتن او را گزینهای مطلوب برای انتقال قدرت در ایران ارزیابی کردهاند. در تبیین این سناریو، نیویورکتایمز به مداخله ایالات متحده در ونزوئلا استناد میکند؛ رویدادی که طی آن، نیکلاس مادورو، رئیسجمهور این کشور، توسط ارتش آمریکا ربوده شد و معاون وی که رویکرد ضدآمریکایی کمتری داشت، جایگزین او گردید.
این گزارش پس از تشریح دلایل تبدیل شدن احمدینژاد به گزینه مطلوب محور واشینگتن-تلآویو، ادعا میکند که در راستای پروژه به قدرت رساندن وی، جنگندههای ارتش اسراییل محل استقرار نیروهای امنیتی مأمور به اجرای حصر او را بمباران کردهاند تا از این طریق، مقدمات خروج او از حصر و آزادیاش فراهم شود. نیویورکتایمز همچنین میافزاید که در جریان این حمله هوایی، به دلیل مجاورت اقامتگاه احمدینژاد با مقر نیروهای امنیتی، خانه وی نیز دچار آسیب شده و شخص او نیز مجروح شده است.
نگارنده این سطور (مجید رجبی)، به عنوان یکی از مخالفان سرسخت گفتمان، سیاستورزی و حلقه نزدیکان محمود احمدینژاد، پس از مطالعه این گزارش تأملبرانگیز و پرابهام، ضروری میداند چند نکته را پیرامون تناقضات منطقی و سیاسی این روایت متذکر شود؛ روایتی که به نظر میرسد بیش از هر چیز در پی ایجاد یک «ردگمکنی سیاسی» در افکار عمومی است.
نخست آنکه، ادعای بمباران مقر مأموران امنیتی توسط اسراییل با هدف آزادی احمدینژاد و هموارسازی مسیر قدرت برای وی، تداعیگر داستانهای حماسی قرون وسطی است. این روایت چنان تصویرسازی میکند که گویی احمدینژاد شاهزادهای محبوس در قلعه است و لشکریانش پشت دروازهها به انتظار نشستهاند تا با فروریختن حصارها، او را بر تخت قدرت بنشانند.
به نظر میرسد نویسندگان این گزارش یا از ساختار بنیادین قدرت در ایران ناآگاهاند، یا برای تکمیل سناریوی خود، تعمداً از کنار آن عبور کردهاند. کسب قدرت در ساختار سیاسی ایران، اعم از جایگاه ریاستجمهوری یا رهبری، مستلزم عبور از مجاری قانونی مشخص و نهادینهشدهای چون «شورای نگهبان» و «مجلس خبرگان رهبری» است. حتی با فرض صحت ادعای تلاش اسراییل برای شکستن حصر، این پرسش اساسی مطرح میشود که آیا احمدینژاد پس از آزادی میتوانست بدون عبور از فیلترهای قانونی مذکور، خود را به عنوان رئیسجمهور یا رهبر جدید معرفی کند؟ تناقض ماجرا آنجاست که در خود این گزارش نیز اذعان شده است شورای نگهبان در سالهای ۲۰۱۷، ۲۰۲۱ و ۲۰۲۴ صلاحیت احمدینژاد را برای نامزدی در انتخابات ریاستجمهوری رد کرده بود.
ممکن است این گزاره در ذهن مخاطب شکل بگیرد که با شکسته شدن حصر، احمدینژاد میتوانست با فراغ بال بیشتری به فعالیت سیاسی، شبکهسازی، ترویج گفتمان خود و جذب حامیان جدید بپردازد و در نهایت از طریق فشار اجتماعی بر نهادهای حاکمیتی، مسیر تأیید صلاحیت و بازگشت خود به قدرت را هموار سازد. اما برای ابطال این فرضیه، ارجاع به متن خود گزارش نیویورکتایمز کفایت میکند. باید پرسید آیا احمدینژاد اساساً در انزوای مطلق و قطع ارتباط کامل با محیط پیرامون قرار داشته است؟
بر اساس اذعان تنظیمکنندگان همین گزارش، رئیسجمهور پیشین ایران در دوران به اصطلاح «حصر»، سفرهای خارجی متعددی داشته و به ایراد سخنرانی پرداخته است؛ سفرهایی نظیر حضور در گواتمالا (۲۰۲۳)، مجارستان (۲۰۲۴ و ۲۰۲۵) و پیش از آن امارات متحده عربی و ترکیه در سال ۲۰۲۱. افزون بر این، وی در همین مقطع، به صورت مستمر مواضع و پیامهای ویدیویی انتقادی خود علیه سیاستهای رسمی حاکمیت را در بستر فضای مجازی منتشر میکرد و ارتباطی پویا با پایگاه اجتماعی خود داشت. از این رو، روشن است که شرایط اطلاقشده تحت عنوان «حصر»، به هیچ وجه مانع کنشگریهای سیاسی، دیپلماسی عمومی در خارج از مرزها و ترویج گفتمان وی در داخل کشور نبوده است. در نتیجه، آن خط تعلیق پنهان در گزارش روزنامه آمریکایی مبنی بر اینکه «رفع حصر، پیشنیاز گسترش نفوذ و متعاقباً تصاحب قدرت از سوی احمدینژاد بوده است»، از پایه مخدوش میگردد.
نکته دوم که سناریوی این رسانه غربی را با چالشی جدی مواجه میسازد، فقدان پایگاه اجتماعی و سیاسی احمدینژاد در مقطع کنونی است. بر ناظران سیاسی پوشیده نیست که احمدینژاد در میان دو جریان اصلی فکری و سیاسی جامعه ایران (طیف انقلابی و نیروهای منتقد/غیرانقلابی) فاقد جایگاه و مقبولیت است. منتقدان نظام، او را مسبب بحرانهای پس از انتخابات سال ۱۳۸۸ میدانند و جریان انقلابی نیز وی را به دلیل تقابلهای علنی با رهبری نظام، مصداق «باغی» و خارجشده از مدار حاکمیت میشناسد.
با این وصف، چگونه میتوان پذیرفت که واشینگتن و تلآویو برای هدایت دوران گذار سیاسی در ایران، بر روی فردی سرمایهگذاری کنند که فاقد هرگونه عقبه مردمی و حمایت جناحی است؟ با نگاهی منطقی به معادلات داخلی ایران، گزینههایی به مراتب مستعدتر از احمدینژاد برای اپوزیسیون وجود داشتند؛ چهرههایی مانند میرحسین موسوی که همچنان برای بخش قابلتوجهی از جامعه منتقدان، نماد دموکراسیخواهی، مبارزه با فساد و میانهروی محسوب میشود. در اینجا باید پرسید چرا نیروی هوایی اسراییل برای شکستن حصر چنین چهرهای وارد عمل نشد؟
پاسخ احتمالی به این پرسش، اتکای احمدینژاد بر تجربه بیشتر در امر حکومتداری است؛ و دقیقاً در همین نقطه است که به هسته مرکزی و هدف غایی «ردگمکنی سیاسی» نویسندگان این گزارش میرسیم. واقعیت میدانی نشان میدهد که در سپهر سیاسی ایران، چهرهای وجود دارد که با وجود تمام انتقادات، پتانسیل تجمیع نسبی آرا از طیفهای مختلف را داراست؛ شخصیتی که هم از کارنامه کلان مدیریتی برخوردار است، هم رویکردی عملگرایانه در تنشزدایی با غرب دارد و هم پیش از این، مسیر مذاکره با ایالات متحده را پیموده و به توافقاتی دست یافته است: حسن روحانی.
این حسن روحانی بود که با تکیه بر کلیدواژه «منافع ملی» و بهرهگیری از ادبیات مذهبی و دیپلماتیک، استراتژی تعامل با غرب را پیش برد، دغدغه کشورهای غربی پیرامون برنامه غنیسازی ایران را تا حد قابلتوجهی مرتفع ساخت، در برابر راهبرد نگاه به شرق و توسعه روابط با چین و روسیه ایستادگی کرد و در نهایت، بستری برای تقویت حضور دیپلماتیک و اقتصادی غرب در ایران فراهم آورد. بر این اساس، از منظر استراتژیستهای غربی، حسن روحانی و حلقه تکنوکراتهای همراه او، منطقیترین و مطلوبترین گزینه برای هدایت ساختار قدرت در ایران ارزیابی میشوند؛ گزینهای که باید تحت حمایت همهجانبه قرار گیرد و در این مسیر، رقبا و موانع احتمالی او باید از میان برداشته شوند؛ از حذف فیزیکی چهرههایی چون علی لاریجانی تا ترور شخصیت رقبایی با شانس کمتر مانند محمود احمدینژاد.
بر همین اساس است که چهار تن از مجربترین خبرنگاران آمریکایی در حوزههای امنیتی و استراتژیک، بسیج میشوند تا در یکی از معتبرترین رسانههای جهان، روایتی افسانهگون از عملیات اسراییل برای آزادسازی و به قدرت رساندن احمدینژاد خلق کنند. هدف اصلی این کارزار رسانهای، الصاق برچسب «مهره اسراییل» به احمدینژاد و در نتیجه، انحراف افکار عمومی از گزینه اصلی مطلوب غرب یعنی حسن روحانی است. این فضاسازی رسانهای به عنوان یک سپر دفاعی عمل میکند تا هرگونه مخالفت با روحانی و تیم وی، با اتهام همسویی با جریانهای نفوذی و غربگرا سرکوب شود.
متأسفانه باید اذعان کرد که این عملیات روانی پیچیده، تا حد زیادی در میان فعالان فضای مجازی ایران قرین موفقیت بوده است؛ تا جایی که امروز طیفهای انقلابی و غیرانقلابی مخالف احمدینژاد، در رقابتی کاذب در تلاشاند تا ثابت کنند کدامیک زودتر به ماهیت نفوذی او پی بردهاند: مخالفانی که از سال ۱۳۸۴ در برابر او ایستادند، یا معترضانی که در سال ۱۳۸۸ به مخالفت با وی برخاستند!
در پایان تأکید میگردد که نگارنده نه تنها هیچگونه قرابت فکری با محمود احمدینژاد ندارد، بلکه از منتقدان سیاستورزی و گفتمان وی به شمار میرود. با این وجود، نگارش این سطور از آن جهت ضرورت یافت که هشداری جدی مطرح شود: تا زمانی که دستگاههای رسانهای غرب قادرند تنها با انتشار یک گزارش و تحریک احساسات، تعصبات و کینههای سیاسیِ جناحهای داخلی، افکار عمومی را مهندسی کرده و حقایق صحنه را پنهان سازند، چشمانداز کشور نه رو به پیشرفت، بلکه در سراشیبی بحران و سقوط قرار خواهد داشت.